ل اضمحلال، گمراهي و سقوط انسان شود. در مورد ساير هنرها که امروزه با گسترش فن آوري ارتباطات، وجوه مختلف آنها که در دو سوي مخالف هم حرکت مي کند، بيش از هر زمان ديگري قابل مقايسه است. دو مقوله عمده در هنر هست که با هم خلط مي شود، “محتوي” و “فرم”. محتوا در واقع معنايي مربوط است که هنرمند قصد بيان، توضيح و معرفي آن را دارد و فرم بيشتر به مهارت هنرمند مربوط است. بنابراين آموزش نيز در دو قلمرو آموزش مباني و آموزش مهارت ها بايد مورد توجه قرار گيرد.( همان:170-171)
اين دو نوع آموزش بايد در طول هم قرار گيرند. قبل از آموزش مهارتها، آموزش مباني ضرورت دارد و پس از طي مراحلي ( کسب اهليت هنرجو)در عين تداوم آموزش مباني، آموزش مهارت ها نيز بايد آغاز شود. نقش اصلي معنويت گرايي در آموزش هنر، در آموزش مباني است که در حقيقت شکل دهند? شخصيت، منش و روش هنرمند خواهد بود . شايد بهتر باشد در اين مورد بجاي واژه “آموزش”، از واژه “هدايت” و “ايجاد باوري” استفاده شود. هنرآموز در مرحله آموزش مباني، نبايد مقدار اطلاعات و معلومات را به صورت محفوظاتي که ممکن است حتي اعتقادي نيز به آنها نداشته باشد، فراگيرد و پس از آن با ادعاي آموختن مباني و معنويت به آموزش مهارت ها بپردازد.در اولين مرحله طالبان هنر نيازمند هدايتند، تا هم جانشان آماده در يافت معاني و رموز الهي گردد و هم بتوانند اين معاني و رموز را به زباني قابل درک بيان کنند. هنرمند بايد همانند عرفا مراحل چهارگان? سلوک را در حد توان خود طي کند. تا شايستگي نام هنرمند را يافته، بتواند به رسالتش عمل نمايد.
توجه و تمرکز بر معنويت سبب تعالي و توسعه هنر مي گردد و در پرتو معنويت امکان رشد هنر تا بي نهايت فراهم مي گردد. يکي از موضوعات مهمي که هنرمندان بر آن اصرار مي ورزند، نوگرايي است. اگر هنر به مقوله مادي منحصر شود، نوگرايي آن نيز منحصر به عالم ماده و در حد تغيير تکنيک ها و روش ها خواهد بود که گرچه امکان اندکي براي رشد، تعالي و ماندگاري در اختيار هنرمند قرار مي دهد، اما به سرعت منسوخ مي شود. در حالي که نوگرايي در حوزه معنويت، امکان برداشت هاي نوي را در اختيار هنرمند قرار مي دهد، که بي نهايت متصل است.(همان:171-172)
معنويت، به استاد، موضوع، شرح دروس، موضوعات هنر و هنرجو منحصر نمي شود، بلکه جمله آنها بايد تحت اين لوا باشد. از اين رو آشنايي با معيار هايي که امکان تميز هنر معنوي را از “شبه هنر” يا “هنر مادي” ممکن مي سازد، ضرورت دارد، تدوين معيارهاي ارزيابي، به ويژه در مورد موضوعات شبهه آفرين، اهميت دو چندان دارد .
غفلت از معنويت در آموزش هنر حتي در آموزش مهارت ها و تئوري ها، زمينه بروز انحطاط فرهنگي و رشد و رواج تئوري هايي مثل ” هنر براي هنر” مي شود که در واقع خنثي سازي هنر است.(همان:173)
هنر با فرهنگ جامعه ارتباطي منطقي و ناگسستني دارد، به نحوي که تعالي يا انحطاط هر کدام مي تواند تعالي يا انحطاط ديگري را در پي داشته باشد. هنر يکي از مهم ترين عوامل پايداري فرهنگ است که با عمر طولاني و گاه جاودانه، به عنوان ارکان قوي يک فرهنگ ايفاي نقش مي نمايد و از مهم ترين ابزار معرفي فرهنگ است. هنر و جلوه هاي مختلف آن تقويت کننده ارزش هاي فرهنگي است. هنر هويت ساز و زمينه و عامل انتقال فرهنگ در طول زمان و از نسلي به نسل هاي آينده است.
اکثريت هنرمندان و آنان که هنرمند ناميده مي شوند، سرمشق جامعه قرار مي گيرند و پس از شهرت، با آثار هنري، سخنان، اعمال و روش زيست خويش جامعه را به راهي مي برند که خود در آن ره سپارند. از اين رو، نقش آموزش در تربيت هنرمندان متأله، اطلاع رساني عمومي و ارتقاي آگاهي هاي جامعه نسبت به مراتب مختلف هنر و آثار هنري و معيارهاي ارزيابي و بازشناسي سره از ناسره نقش شايان توجه مي باشد.
غفلت از بعد معنوي هنر و تمرکز آن بر قلمرو مادي حيات، علاوه بر اثري که در انحطاط فرهنگ عمومي جامعه دارد، در ايجاد و رشد تئوري هاي مادي گرايانه و تفسير مادي اصول و ارزش هاي معنوي، نيز نقش مهمي ايفا مي نمايد.( همان:173)
هنر هنگامي به افق اعلاي خويش مي رسد که صورت، محتوا، قالب، جالبيت و حقيقت در يک نظام عالي و وحدت والا قرار بگيرد .(همان:175)
پديده ديگر که فقدان معنويت سبب بروز و رشد آن مي گردد، عوام زدگي است. هنرمند که بايد پرچم رهبري انسانها را به دوش بکشد و از سرزنش نهراسد، براي تحصيل اهدافي ديگر، گاه ناچار مي شود به چيزي تن دهد که صاحبان قدرت از او مي خواهند. شبکه هاي اطلاع رساني جهاني سعي در بي خبر نگه داشتن مردم دارند و گرايش آنان به سويي است که منافعشان تأمين شود و هنرمندي که با آنها همکاري کند، ناچار دست به ايجاد آثار مي زند که خوش آيند اين شبکه ها و مشتريان آنها باشد و گاه خود نيز به دليل دست خالي خويش از متاع هنر، براي دستيابي به اميال، عوام زدگي را تشويق و ترغيب مي کند.
تقليد نيز از مباحثي مهمي است که در کنار مقوله نوگرايي قابل بررسي است. بسياري بر اين باورند که بايد از تقليد کردن احتراز کرد و اصالت را در نو بودن مي دانند. در حالي که اصل اين تفکر خود تقليدي از تفکر رايج در مغرب زمين است که در پي آراي مخربي چون “فردگرايي” و “اصالت وجود” رواج يافته است.
تقليد نيز دو وجه مثبت و منفي دارد. وجه مثبت آن تکرار آگاهانه و عالمانه آثار اساتيد، در اين گونه تقليد تکميل روش ها و آثار استادان مسلم در نظر گرفته و به تکرار صرف بسنده نمي شود، که در واقع نوعي نوگرايي است. با در نظر گرفتن گذشته و با تکميل و
ارائه تفسير نو و روشي کاملتر گام برمي دارد. در اين نوع تقليد بين استاد و شاگرد نوعي وحدت هويت وجود دارد. وجه منفي تقليد که در بحث آموزش امروز بيشتر رواج دارد ناشي از شيفتگي يا احساس حقارت در مقابل غير است و سعي در تشبيه مقلد پديد مي آيد و به هر شکلي از او تقليد مي کند تا هويت خود را به هويت او گره بزند.
در واقع در هر دو تقليد براي احراز هويتي خاص و شباهت يافتن به الگوي مورد نظر است، با اين تفاوت که يکي اصلي معنوي، ملي، بومي و خودي دارد و اصل ديگر مادي، بيگانه و بيروني است. اولي مايه کمال و دومي زمينه ساز ذلت و انحطاط است. ( همان : 179)

(1-8) رابطه آموزش وحيطه کيفي هنر
هنر، برخلاف علوم تجربي، مضاف بر حيطه هاي کمي که قابل تجربه و انتقال از طريق آموزش هاي مدون است، واجد عوامل غير کمي و غير قابل نوين ديگري نيز مي باشد که نه فقط اکتسابي نيست، بلکه کاملاً حصولي مي باشد و کليت آنها را “حيطه کيفي هنر ” مي ناميم، لذا در آموزش هنر، ناگزير بايد به اين عوامل نيز پرداخت.
معنويت در هنر چه وجه باطني و دروني منشأ يافته از روح تفکر ديني باشد، چه معناي باطني و منتزع از موضوع که ناشي از روابط و کنش هاي عناصر بصري و حتي فارغ از فراورده هاي مشخصاً ديني باشد، در هر صورت، يکي از اساسي ترين عوامل کيفي در هنر محسوب مي شود. آموزش هاي مدون هنري، به علت فقدان ظرفيت و توانايي هاي لازم براي آشنا نمودن هنر آموزان با روح و معناي تفکرات ديني، در پرورش هنر و هنرمنداني که واجد اين ويژگي باشند، چندان توفيقي حاصل نکرده است.(محمد زاده،1384: 263 )
“اثر هنري، به شکلي راز آميز و نهاني از هنرمند زاده مي شود و از او حيات و هستي مي گيرد. حياتي نيرومند و هدفمند که توان خلق فضاي معنوي را دارد. از سويي ديگر، “هر اثر هنري فرزند زمان خويش است. در نتيجه هر دوره فرهنگي، هنر ويژه اي مي آفريند که تکرار ناشدني است”.( همان: 263 )
در جوامع اعتقادي، هنر به معناي صحيح کلمه، اساساً يک امر اعتقادي است و نمي توان آن را فقط به شيوه ها و روش ها محدود کرد؛ لذا اگر روح موجود حفظ شود و راه بيان و بروز آن هموار گردد و هنرمند روح خود را با اين نت همساز کند، اعتقاد، خود در اثر وي طنين انداز مي گردد. و اثر او فارغ از هر نوع بيان، واسطه و تکنيک اجرا، خود به خود معنوي خواهد بود.
هنرمند در اثر خود نه تنها تسلط بر فرم نيست بلکه تطبيق فرم با معناي دروني آن است، به همين دليل، هنرمند حتي در جامعه اعتقادي، پيش از همه بايد به تزکيه روح و تصفيه درون خويش بپردازد، تا هنرش نيز مصفا گردد.
در نظام هاي آموزشي امروز، هنر آموزان بيش از همه چيز واداشته مي شوند که در بيان احساسات و مکنونات درون خويش به هر وسيله تلاش کنند و تمرينات عملي آنها صرفاً براي دست يابي به تکنيک ها و ابزاري است که آنان را در بيان احساسات خويش ياري دهد.(همان:264 )
هنرمند نه فقط سخن گوي ارزش هاي فردي، بلکه بيان کننده ارزش هاي جمعي است؛ چه اين ارزش ها، هر دو توسط تمدن معنوي مذکور ايجاد و تعيين شده است. مطابق اين باور، “هنرمند، آيينه اي است که اگر صيقلي نباشد، صورت زيباي حقيقت را کج و معوج مي نمايد. هنرمند از آن حيث که واسطه ظهور حق در عالم است، بايد به تزکيه نفس بپردازد و ميزان توفيقش در اين امر با ميزان هنرمندي اش رابطه مستقيم دارد”. آموزش هنر، بايد مبتني بر دو حيط? آموزشي باشد؛ نخست حيطه کمي اثر هنري (يا تکنيک)، دوم حيطه کيفي. اثر هنردر فرهنگهاي شرقي، بخش کيفي آثار هنري نقش غالب تري ايفا مي کند. در اين فرهنگ ها، حيطه کيفي به طرز تفکيک ناپذيري با آيين هايي که خاستگاه آنها نيز شرقي است، آميخته شده است. تفاوت ذاتي هنر شرقي با هنر غربي در همين نکته نهفته است؛ زيرا تعارض شرق و غرب قبل از هر چيز، اعتقادي و فرهنگي است که ناگزير در عرصه هاي ديگر حيات اجتماعي نيز بروز مي يابد.
معنويت به معني تجلي کيفي آيين ها، عنصري بي بديل و تفکيک ناپذير از تاريخ مشرق زمين است و رفتار جمعي و کردار هاي فردي. در جوامع شرقي هميشه متاثر از اين تجلي کيفي بوده است چون اين جوامع هيچ وقت خالي از اين آيين نبوده و هنرمند عنصري حساس و تأثير پذير و هنر، تجلي اين تأثير به شمار مي رفته، تاريخ شرق هميشه واجد کيفيات معنوي بوده است. (همان:265)
آموزش هنر، مبتني بر نظام واحد بندي موجود، که اقتباسي از مغرب زمين است، به بخش کيفي مذکور توجهي ندارد؛ اين بي توجهي، حتي در غرب نيز آموزش هنر را ناکارآمد نموده است، به طوري که در نگاهي گذرا به تاريخ چند صد سال اخير، مي توان اذعان داشت که کمترين تعداد هنرمندان خلاق و جريان ساز تاريخ در دوره اين نظام هاي آموزشي تعليم يافته اند. در موفق ترين مرکز اين نوع آموزش يعني مدرس? باهاوس، باز مدرسان باهاوسي، که خود خارج از اين نظام آموزشي پرورش يافته اند، قويتر از تعليم يافتگان باهاوسي هستند.
آنچه آموزش هنر را در اين نظام کم توفيق نموده، بي توجهي به همين نکته است که حيط? کيفي هنر، به مدد داده ها و فراداده هاي عقلي قابل حصول نيست. برخورد صرفاً علمي منتج از تعقل با حيطه کيفي در هنر معاصر، نتيجه اي جز حصول پديده هاي هنري معيوب نخواهد داشت.
براي حصول معنويت در آموزش هنر، بايد به روند آموزشي يگانه ايمان آورد و خارج از آموزش علوم با آن برخورد نمود. شايد اصلي ترين تفاوت آموزش علم و هنر از اينجا ناشي مي شود که در هنر پيشرفت معني ندارد؛چون هر هنرمندي در آرزوي رسيدن به مطلق يا بخشي از مطلق است.
رجوع به تاريخ ه
نر ، در آموزش هنري يک رجوع اکتسابي نيست، بلکه رجوع قياسي است. ما از نگاه هر دوره فرهنگي، در تاريخ هنر به دنبال قياس تفکر، اعتقادي و همه جوانب فرهنگ آن دوره با صورت هاي هنري زاد? آن هستيم، تا اين قياس ما را در دور? فرهنگي خودمان رهنمون شود.
حال، نظام هاي آموزشي چه ميزان به زمينه سازي مناسب براي اين لحظه يافتن ها مي پردازد؟ حيطه کيفي هنر، در چه بخشي از اين نظام هاي آموزشي جاي مي گيرد؟
آموزش در حيطه کيفي هنر بايد حيرت را نسبت به رازهاي ژرف عالم برانگيزد. جامعه موفق فرهنگي، پس آمد داده هاي اين نظام هاي آموزشي نخواهد بود. برگزيدگان هنر، هميشه خارج از اين نظام ها، خود يافته هاي افزون تري نيز داشته اند. توجه به اين خود يافته ها و ارائه راهکار براي وصول به آنها، در بطن آموزش ضرورتي انکار ناپذير است.
اگر معنويت در هنر، همان وجه باطني و دروني منشأ يافته از روح تفکر ديني باشد، در اولين گام بايد هنرآموزان با روح و معناي تفکر ديني آشنا گردند. در غير اين صورت، واداشتن آنان به تقليد از آثار هنري برگزيده، به هر صورتي هيچ نتيجه ي قابل اتکايي نخواهد داشت، زيرا هنر تقليدي، چيزي جز کالبد تهي از روح نيست، از طرفي ديگر، هنر معنوي الزاماً آثار هنرمندان جوامع ديني نيست، بلکه اين هنر بايد منشأ الهام اعتقادي نيز داشته باشد؛ يعني حقايق دروني آيين را در قالب عناصر هنري ارائه دهد و در اين صورت، چون از وجه باطني آيين ناشي شده است. انسان را به خلوت دروني آن آيين نيز رهنمون خواهد شد. اين هنر، در يک کلام، مکمل و حامي حيات معنوي جامعه است و خود بي ترديد تحت حمايت سنت قرار دارد.( همان:266-270)

(1-9) آزاد انديشي و خلاقيت در هنر
ژان‌ـ ژاك‌ روسو در مقدمه‌ي‌ كتاب‌ اميل‌ مي‌گويد: “تحقيق‌ واقعي‌ ما در آموزش‌، بررسي‌ و مطالعه‌ي‌ وضع‌ انسان‌ است‌.”
از آن‌جا كه‌ انسان‌ محور تمام‌ رويكردها و مكاتب‌ آموزشي‌ است‌ و هرگونه‌ تغيير و استحاله‌ي‌ فرهنگي‌ بايد قبل‌ از هر چيز، بر روي‌ انسان‌ صورت‌ بگيرد، بنابراين‌ هر تلاش‌ و اقدامي‌ براي‌ ارتقاء انسان‌ به‌ مقام‌ واقعي‌ خويش‌ جزء آموزش‌ است‌. در اين‌ مورد كه‌ آموزش‌ هنر نيز بايد همچون‌ انواع‌ ديگر آموزش‌، انسان‌ را به‌ موقعيت‌ راستين‌ خويش‌ نزديك‌ كند، اختلافي‌ نيست‌؛ اختلاف‌ بر سر تعريف‌ اين‌ “موقعيت‌ راستين‌” است.‌
(http://www.ensani.ir/fa/content/4465/default.aspx)
در بسياري‌ از مكاتب‌ آموزشي‌، معلمان‌ و مربيان‌ هدف‌هاي‌ آموزشي‌ را براساس‌ صلاح‌ديد شخصي‌ خويش‌ و بدون‌ مشورت‌ با دانش‌آموزان‌ تنظيم‌ مي‌كنند. در اين‌ نوع‌ آزمايش‌ كه‌ با خلاقيت‌ و آزادانديشي‌ فاصله‌ي‌ زيادي‌ دارد، هدف‌ها براساس‌ نيازهاي‌ دانش‌آموزان‌ تنظيم‌ نمي‌شود. بنابراين‌، اين‌ احساس‌ به‌ آن‌ها دست‌ مي‌دهد كه‌ هدف‌ها به‌ آن‌ها تحميل‌ مي‌شود. در حالي‌ كه‌ در آموزش‌ خلاقه‌، هدف‌هاي‌ آموزشي‌ براساس‌ نيازهاي‌ دانش‌آموزان‌ تنظيم‌ مي‌شود.
در آموزش‌ هنر، در درجه‌ي‌ اول‌ تلاش‌ بر اين‌ است‌ كه‌ درك‌ و قدرت‌ لذت‌بردن‌ از هنر به‌ هنرجويان‌ آموزش‌ داده‌ شود. در اين‌ نوع‌ آموزش‌، معناي‌ “واقعيت‌ راستين‌ انسان‌” همان‌ آزادي‌ تفكر و شيوه‌ي‌ ارتجالي‌ در زيستن‌ است‌. خلاقيت‌ به‌ معناي‌ رهايي‌ از هرگونه‌ پيش‌فرض‌ها، چهارچوب‌ها و بايدها است‌


دیدگاهتان را بنویسید