دموکراتيک خود را که آرنولد آنها را مبتذل مي خواند دروني مي کند. لذا همواره وجه بيروني ارزش هاي سنتي و ديني باقي مي ماند؛ يعني وجهي که صرفاً حصولي است، نوعي انتقال اطلاعات به شمار مي رود و با نمره ارزيابي مي شود. دوم اينکه هر نوع رويکرد تجويزي به ارزشها، مانع دروني شدن آنها لااقل در شرايط مدرن مي شود و لازم است از آن پرهيز کرد. سوم اينکه جنب? انعطاف پذير و سخت گيرانه ي ارزشهاي فرهنگي( يا ديني)، با هم تعامل دارند، يا به تعبير بهتر، رابطه اي ديالکتيکي ميان آنها برقرار است. يک سويه شدن فرهنگ، مانع کمال يابي انسان مي شود.
راسکين براي داشتن هنر خوب، نه فقط هنرمندان بايد انگيزه هاي شريف داشته باشند، بلکه جامعه هم بايد شريف باشد. اگر جامعه والا نباشد ، بعيد مي نمايد که هنر، احساس ها و انديشه هايي صلح آميز و زيبا در ما ايجاد کند.
لزلي جانسون، بر آن است که راسکين آموزش را نيرويي براي بهبود جامعه نمي دانست، بلکه به زعم او آموزش فقط در سطح افراد کارايي داشت.
راسکين نوشت:
هدف کلي از آموزش راستين، اين است که نه فقط مردم کارهاي درست انجام دهند، بلکه از کارهاي درست لذت برند. نه فقط پر کار باشند، بلکه از هر کاري لذت برند. نه فقط بياموزند، بلکه به آموختن عشق ورزند. نه فقط خلوص داشته باشند، بلکه عاشق خلوص باشند. نه فقط عادل باشند، بلکه تشنه و گرسن? عدالت باشند. همان، ص 75.
ارزش قائل شدن براي هنر، انديشه و دانش به خاطر خود آنها، مقام مهم و والايي در نظام انگيزشي مازلو دارد. اما در اينجا تأکيد ما بر اين است که هر نوع اغراقي در باره خودمختاري هنر و بري بودن آن از عوارض غير اخلاقي، بالضروره دچار تعارض و تضاد مي شود. تفکيک قطعي اخلاق و هنر، بيشتر ديدگاه مدرنيستي است، تا باستاني. فرهنگهاي گذشته همواره هنرمندان را همچون آموزگاران و حتي هاديان بشريت فرض مي کرده اند. دوران مدرن با تفکيک آموزش و زندگي، مسائل فراواني در نظام آموزشي پديد آورده است.
در نظريه هنر براي هنر، اين نوع مرزبندي و انتزاع گرايي به اغراق هايي ميدان داده است که هم در هنر و درک هنري و هم در آموزش هنر مسأله ساز بوده است.( ابراهيمي،1384: 116 )
آن شپرد در کتاب مباني فلسفه هنر ضمن تأکيد بر عدم امکان تفکيک اخلاق و هنر، مطالع? هنري را في نفسه داراي ارزش تربيتي مي داند.
هنر به راستي داراي نوعي ارزش اخلاقي است. اين سخن بي اساس است که هنر مي تواند جهان را به طور مستقيم دگرگون کند، يا مي تواند خود به خود منش هاي ما را تغيير دهد. هنر، ما را از بينش تخيلي نسبت به ديگران برخوردار مي کند و از طريق القاي ارزشها و نگرش ها، اغلب به شيوه هاي ظريف و غير مستقيم است، به سادگي مي توان از آن غافل گرديد. مطالعه در باره فرم هاي ادبيات، هنر و موسيقي ارزشمند است، بلکه از آن رو که مانند هر مطالعه ي ديگري درباره ي فرم، موجب آموزش انضباط و تأمل عقلي مي شود. غناي تجربه و دريافت زيبايي شناختي ما پرورش قواي تخيل و فهم ما ملازم است. هنر، هم عواطف را بکار مي گيرد و هم عقل را و مطالعه ي هنر، مستلزم ترکيبي از انعطاف نيروي تخيل و انضباط عقلي است. اگر توانايي خود را براي واکنش نشان دادن در برابر هنر بپرورانيم، بي گمان استعداهاي بالقوه ي انساني خود را پرورش داده ايم. (شپرد، 1375: 262-263)

(1-5) آيا مهارت بدون نگرش معنا دارد؟
در هنر و آموزش آن، فرهنگ هر آب و خاک نهفته است که پشتوانه و نيروي محرکه و
برانگيزانند? آن است. مفاهيمي که در غرب مبادي و گوهر هنر محسوب مي شود، ممکن است در مشرق زمين مبادي و گوهر هنر نباشد. مبادي هنر هر قومي به اصول زيبايي شناسي و نگرش هنر آن قوم بسته است که خود در فرهنگ آن قوم ريشه دارد.
هنر معاصر جوامع غربي يعني هر گونه فعاليت انساني که تا کنون کسي جز فرد هنرمند انجام نداده باشد. اين نوع هنر، که با تلاش برخي ناآگاهان در جامعه هنري ايران هم رواج يافته و آموزش داده مي شود، پديده اي عاري از مفهوم محتوا، معنويت و اصول و مباني اخلاقي است. هنر در مغرب زمين و اروپا پس از جنگ جهاني دوم به دليل بي اعتقاد شدن مردم به سياست و اخلاق، ضعف انديشه و بريدن از دين و مذهبي که در خدمت قدرتهاي برتر بودو به دليل بدبيني نسبت به هر گونه تفکر بشري، از مسير واقعي خود دور ماند.جاي تأسف است که همين هنر نازل را کساني که شايد چندان از مبادي و اصول زيبايي شناسي هنر و فرهنگ ايراني آگاهي ندارد، درهنرستان ها و دانشکده هاي هنري آموزش مي دهند.
فقدان منتقدان آگاه، بي توجهي ناشران کتاب به کتابهاي هنر و نحو? تفکر برخي از مسئولان کشوري در مورد هنر، که هنر را به مثابه زنگ تفريح مي پندارند، سبب شده است که هنر و آموزش آن در نظام جمهوري اسلامي ايران به سطحي بسيار نازل فرو افتد. بايد توجه داشت که پيشرفت دانش و هنر، با شعر و تبليغات امکان پذير نيست و اين حقيقتي است که بسياري نمي خواهند آن را بپذيرند. شعارهايي چون “بايد جهاني انديشيد و منطقه اي عمل کرد”، فقط ممکن است از گلوي عوامل بيگانه بيرون آمده باشد و جز در راه اميال و هدفهاي استعمارگران? آنان نيست. زيرا جهاني انديشيدن، به دليل سلط? فرهنگ بي ديني غرب بر جهان، عملا نفي مبادي اخلاق اسلامي است و ملت مسلمان ايراني آن را نخواهد پذيرفت.

(1-6) آيا هنرمند نياز به آموزش دارد
با توجه به اينکه امروزه، چگونگي‌ خلق‌ اثر، ويژگي‌هاي‌ تكنيكي‌ و محتوايي‌ آن‌، تأثيرگذاري‌ آن‌ بر مخاطب‌?و… همه‌ و همه‌ از جايگاهي‌ خاص‌ برخوردا
ر است و بر اين‌ اساس‌ آموزش‌ هنر و?مسائل‌ مرتبط‌ با آن ‌اهميتي ‌دو چندان‌ مي‌يابد.
در ابتدا، بايد عنوان‌ كرد كه‌ در نظام‌ آموزشي‌ ما، تخصص?آموزش‌دادن‌ وجود ندارد و معلمان‌ و استادان‌ ما آموزشي‌ براي‌ چگونگي‌ ارائه‌ و?نحوه‌ي‌ تدريس‌ خود نمي‌بينند. به‌ عبارت‌ ديگر، در جامعه‌ي‌ ما آموزش‌ بر اساس‌?تجارب‌ شخصي‌ ارائه‌ مي‌شود؛ يعني‌ ميزان‌ تجربه‌ و پويايي‌ شخص‌ آموزش‌دهنده‌ است‌?كه‌ زمينه‌ساز موفقيت‌ و يا عدم‌ موفقيت‌ او مي‌گردد. البته‌ دانشگاهي‌ با عنوان ‌”تربيت‌ مدرس‌” ساخته‌ و راه ‌اندازي‌ شده‌ است‌. پس‌ از انقلاب‌ فرهنگي‌، اين‌ اميد?شكل‌ گرفت‌ كه‌ با شروع‌ به‌ كار اين‌ مجموعه‌، نظام‌ آموزشي‌ و از جمله‌ آموزش‌?هنر داراي‌ يك‌ روند و خط‌ سير مشخص‌ شود و معلمان‌ و استادان‌ ملزم‌ به‌ رعايت‌ و?پيروي‌ از اصول‌ علمي‌ و مشخصي‌ گردند؛ امّا نه‌ تنها اين‌گونه‌ نشد، بلكه‌ نظام‌?آموزشي‌ تضعيف‌ هم‌ گشت‌. از سوي‌ ديگر،?افراد بسياري‌ بدون‌ طي‌ مدارج‌ و سلسله‌ مراتب‌ لازم‌ در اين‌ نظام‌ آموزشي‌ تدريس‌?مي‌كنند، بدون‌ آن ‌كه‌ حتي‌ تجربه‌اي‌ در اين‌ زمينه‌ دارا باشند.
امّا?امروزه‌ بايد شرايط‌ را به‌ نوعي‌ ديگر مورد توجه‌ قرار داد. در زمينه‌ي‌ مشكلات‌?آموزش‌ هنر، بايد در ابتدا اين‌ مشكلات‌ را در دو شاخه‌ي‌ جداگانه‌ بررسي‌ كرد? مشكلات‌ دروس‌ تئوري‌ و نظري‌ هنر و مشكلات‌ دروس‌ عملي‌. در اين‌ ميان‌، اين‌?موضوع‌ نيز مطرح‌ مي‌شود كه‌ كدام‌ يك‌ از اين‌ دو سزاوار آموزش‌دادن‌ و?آموزش‌ديدن‌ است‌ و علاوه‌ بر آن‌، هر كدام‌ تا چه‌ مدرك‌ و پايه‌اي‌ اين‌ قابليت‌?را داراست‌.
در بسياري‌ از كشورهايي‌ كه‌ ما نظام‌ آموزشي‌ خود را از آن‌ها?اقتباس‌ كرده‌ايم‌، براي‌ رشته‌هاي‌ عملي‌ مانند نقاشي‌ دوره‌هايي‌ بالاتر از?كارشناسي‌ در نظر گرفته‌ نمي‌شود و از آن‌ پس‌ خود فرد است‌ كه‌ بر اساس‌?خلاقيت‌، تفكر و توانايي‌ مدارج‌ بعدي‌ را مي‌پيمايد. ولي‌ اين‌ موضوع‌ درباره‌ي‌?مباحث‌ نظري‌ هنر صادق‌ نيست‌. بديهي‌ است‌ كه‌ اين‌ دروس‌ در صورت‌ مساعدبودن‌?شرايط‌ اجتماعي‌ و امكانات‌ آموزشي‌، قابليت‌ ادامه‌دار شدن‌ در سطوح ‌بالاي‌?دانشگاهي‌ را دارا هستند. اگر نمرات‌ دانشجويان‌ در دروس‌ عملي‌ هنر را با نمرات‌?آن‌ها در دروس‌ نظري‌ مقايسه‌ كنيم‌، مشاهده‌ خواهيم‌ كرد كه‌ نمرات‌ دروس‌ عملي‌?بسيار بالاتر از نمرات‌ دروس‌ نظري‌ است‌. اين‌ مسئله‌ شايد به‌نوعي‌ عمل‌گرايي‌?صرف‌ را در دانشگاه‌هاي‌ هنر مطرح‌ كند. بد يا خوب‌ بودن‌ اين‌ موضوع‌ بحث‌ ديگري‌?است‌، امّا به‌ هرحال‌ اين‌ سؤال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ چرا دانشجويان‌ ما به‌ مباحث‌?عملي‌ بيش‌ از مباحث‌ تئوري‌ مي‌پردازند. بي‌شك‌، پاسخ‌ به‌ اين‌ سؤال‌ مي‌تواند?يكي‌ از دلايل‌ ضعف‌ هنر ما را در دوران‌ معاصر نشان‌ دهد.
از اين‌ نظر، مي‌توان‌?گفت‌ كه‌ هنرمندان‌ ما از لحاظ‌ انديشه‌ كم‌تر هنري‌ مي‌انديشند تا از لحاظ‌ عمل‌، و اين مسئله نتيجه ي روند آموزش هنر، در مقاطع پايين (هنرستانها) مي باشد چرا که با بررسي محتوي درسي اين مقاطع در مي يابيم که بيشترين زمان و بيشترين محتوي درسي به دروس کارگاهي و عملي صرف مي شود . و هنرجويان از همان ابتداي آموزش، به مباحث عملي روي آورده و اهميت نگرش هنري و مباحث نظري هنر را درک نکرده و آموزش لازم را در اين زمينه دريافت نمي کنند. از عواملي‌ که مي‌توان‌ بيان کرد، عدم‌ تعريف‌ جايگاهي‌ مشخص‌ براي‌ دروس‌ نظري‌ هنر?دانست‌. عدم آگاهي دانشجويان از مباحث نظري، روند آموزش را در مقاطع بالاتر نيز دچار مشکل مي کند. چرا که برخي‌ از مباحث‌ نظري‌ با تكيه‌ بر پيش ‌زمينه‌هاي‌ اطلاعاتي‌?دانشجو مطرح‌ مي‌شود.
به‌ عنوان‌ مثال‌، درسي ‌مانند تاريخ‌ هنر بر اساس‌ اطلاعات‌?ابتدايي‌ دانشجويان‌ قابل ‌تدريس‌ است‌، امّا متأسفانه‌ بسياري‌ از دانشجويان‌?رشته‌هاي‌ هنر اطلاع‌ بسيار ناچيزي‌ از تاريخ‌ دارند. براي مثال، با بررسي محتوي دروس گرافيک رايانه اي مي بينيم که هيچگونه مباحثي در رابطه با تاريخ هنر در اين رشته به هنرجويان ارائه نمي شود. و اگر هنرجويي بخواهد در مقاطع بالاتر ادامه تحصيل دهد، با مشکل برخورد مي کند. و اگر اين مباحث در رشته اي همچون گرافيک (شاخه ي فني و حرفه اي) مورد آموزش قرار مي گيرند، نوع‌ انتخاب‌ موضوعات‌ و?نحوه‌ي‌ ارائه‌ي‌ آن‌ها به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ نظر هنرجويان‌ را?جلب‌ نمي‌كند. و هنرجويان رغبتي به يادگيري آن نشان نمي دهند. مسلماً براي‌ حل‌ اين‌ قبيل‌ معضلات‌ بايد به‌ چگونگي‌ آموزش‌ در?مقاطع‌ پيش‌ از دانشگاه‌ توجه‌اي‌ خاص‌ نشان‌ دهيم‌. همچنين‌ بايد زمينه‌هايي‌?براي‌ مطرح‌شدن‌ اين‌ دروس‌ به ‌صورت‌ كاربردي‌ در ميان‌ هنرجويان‌ فراهم‌ شود.
بي‌شك‌?سابقه‌ي‌ زيادي‌ براي‌ آموزش‌ آكادميك‌ هنر در ايران‌ نمي‌توان‌ در نظر گرفت‌. در?اين‌ مدّت‌ كوتاه‌ نيز همواره‌ تلاش‌ شده‌ است‌ تا از روش‌هاي‌ گوناگون‌ استفاده‌?شود. به‌ عبارت‌ ديگر، در هر دوره‌اي‌ بر اساس‌ تفكرات‌ و نظرات‌ مديران‌ بخش‌هاي‌?مختلف‌، گونه‌اي‌ از روش‌هاي‌ موجود و مطرح‌ در جوامع‌ غربي‌ مورد استفاده‌ قرار?گرفته‌ است‌. امّا?درواقع‌ در نظام‌هاي‌
آموزشي‌ هنر در غرب‌، همواره‌ يك‌ روند مشخص‌ و سلسله‌ مراتبي‌?در نظر گرفته‌ مي‌شود كه‌ در آن‌ تمام‌ مقاطع‌ سني‌ و تحصيلي‌ مورد توجه‌ قرار?مي‌گيرند.
شايد بتوان‌ گفت‌ ما به‌صورت‌ كلّي‌ پيكره‌ي‌ آموزش‌?هنر را دارا هستيم‌، امّا از لحاظ‌ محتوا چيزي‌ در اين‌ پيكره‌ نداريم‌ كه‌ بتوان‌?بر اساس‌ اصول‌ علمي‌ و آكادميك‌ بر آن‌ تكيه‌ كرد. در پيكره‌ي‌ نظام‌ آموزشي‌ ما?الگوي‌ غلط‌ و نامناسبي‌ وجود دارد و اين‌ الگو روز به‌ روز گسترش‌ مي‌يابد. بسياري‌ از هنرمنداني‌?كه‌ قادر به‌ تغيير اين‌ شرايط‌ هستند نيز به‌ اين‌ نظام‌ آموزش‌ آلوده‌ شده‌اند.?در نظام‌ آموزشي‌ ما از يك‌ سو، عوامل‌ بازدارنده‌ي‌ بسياري‌ وجود دارند كه‌ امكان‌?بسياري‌ از تجربه‌هاي‌ لازم‌ را ايجاد نمي‌كنند و از سوي‌ ديگر، مشكل‌ ارائه‌ي‌?نادرست‌ مطالب‌ وجود دارد. همچنين‌ جايگاه‌ آموزش‌ هنر نيز مشخص‌ نشده‌ است‌. اين‌?عامل‌ سبب‌ مي‌شود تا هدف‌ نيز وجود نداشته‌ باشد. در اين‌ شرايط‌، هدف‌?آموزش‌دهنده‌، آموزش‌ هنر و هدف‌ هنرجو يادگيري‌ هنر نيست.
علاوه‌ بر اين‌ها،?ما همواره‌ يك‌ قسمت‌ از چرخه‌ي‌ حركت‌ هنر را كه‌ مخاطب‌ اثر هنري‌ است‌، ناديده‌?مي‌گيريم‌. هيچ‌ تلاشي‌ براي‌ به ‌وجودآوردن‌ و تربيت‌ مخاطب‌ انجام‌ نداده‌ و به‌?سادگي‌ از اين‌ عامل‌ مهم‌ در روند حركت‌ هنر در جامعه‌ چشم‌پوشي‌ كرده‌ايم‌ و?نتوانسته‌ايم‌ ارتباطي‌ مناسب‌ ميان‌ شرايط‌ و نيازهاي‌ زمان‌، جامعه‌، هنرمند و?مخاطب‌ ايجاد كنيم‌.براي رسيدن به اين هدف در نظام‌هاي‌ آموزشي‌، ابتدا بر مباحث‌ تئوري‌ و آموزش‌?نظري‌ مانند زيبايي‌شناسي‌ تكيه‌ ‌شود و سپس‌ معرفي‌ امكانات‌ آموزشي‌ و ميزان‌?دسترسي‌ به‌ اين‌ امكانات‌ مطرح‌ ‌گردد. پس‌ از آن‌، فرآيند توليد اثر هنري‌ مورد?توجه‌ قرار ‌گيرد. در مرحله‌ي‌ بعد، تاريخ‌ و نقد هنر مورد بحث‌ قرار ‌گيرد و?درنهايت‌ به‌ ارتباط‌ ميان‌ هنرمند و موزه‌ پرداخته‌ ‌شود.
(http://www.iricap.com/magentry.asp?id=2877)

(1-7) معنويت در هنر
آموزش هنر در سرزمين ايران که هميشه با توحيد پيوند داشته است بايد بر پايه معنوي استوار باشد.
هنر، بيان، نمايش و تجلي”معنا”يي است در قالب شکل و ماده، به گونه اي که معني را محسوس نمايد. از اين رو انفکاک آن از معنويت، موضوعي مهمل و باطل است. ساحت هاي حيات انسان، متواتر است و از زندگي مادي و فيزيولوژيکي آغاز شده، با گذر از ساحت رواني و نفساني، به قلمرو روح و ارتباط با عالم غيب منتهي مي شود. در هر يک از اين ساحت ها، مباحثي به عنوان معنا مطرح است که هر کس بنا به جهان بيني و تفکر خويش، تفسيري از آن ارائه مي نمايد. (تقي زاده، 1384: 165)
برنامه هاي آموزش هنر، هنرجويان و استادان، در کنار تمرين و ممارست هاي فيزيکي که توانايي هاي تکنيکي و قدرت استفاده از ابزار را ارتقاء مي دهد و در جوار ممارست هاي ذهني که توان هنرمند را در يافتن راههاي بيان هنرمندانه و مؤثر افزايش مي دهد، بايد شناخت معنويت حاکم بر عالم، ماده، انسان، حيات و اعمال انسان را نيز مورد توجه قرار داده، آن را به عنوان ضرورتي براي ورود به عرص? هنر تلقي نمايند. (همان: 165)
در قرن گذشته، بر اثر الگو برداري از مدارس غربي در شيوه هاي آموزش، تحولاتي پديد آمد که نه فقط شيو? آموزش هنر دگرگون گرديد، بلکه موضوعات مرتبط با آن (مانند شيو? انتخاب شاگرد، رابطه استاد و شاگرد، دروس و شرح آنها و فضاهاي آموزشي) نيز تحت تأثير قرار گرفت. از همه مهم تر، تأثير تفکر حاکم بر دوران معاصر دربار? هنر و هنر آموزي است که بارزترين تفکر ظاهرگرا و غافل از معنويتي است که به همراه تفکر سوداگرانه و تصميم گيري و تصميم سازي غير هنرمندان، زمينه سوق دادن هنر را به ورطه بازار سرمايه فراهم آورده است. اي


دیدگاهتان را بنویسید